۰۷ مرداد ۱۳۹۲

پروار دوباره

در زیباترین دوران زندگی مین لعنتی چشمان و دستانش را از او گرفت.در کنار دریاچه وقتی به افق دور دستش خیره شده بودم ،در کنارم ایستاده بود.انگار که می دید من به چه می نگرم.با همان صمیمیت خاص خودش گفت اقا مهدی من همیشه ارزویم بود که عرض دریاچه راشناکنم،وقتی که سالم بودم هرگز به این ارزویم نرسیدم.اما وقتی مین لعنتی دستان وچشمانم را دزدید، یک روز توانستم به ارزویم برسم.صلاح به این هم بسنده نکرد.به ورزش دو میدانی هم پرداخت وتا قهرمانی جهان پیش رفت.اما بی مهری ها و کم توجهی ها قهرمان جهان را که می خواست سخف ارزوهایش را با مدال المپیک کامل کند به ناگاه منزوی و خانه نشین کرد. با او دوبار ه از امید هایش حرف زدیم،و باردیگر به اطراف دریاچه رفتیم،انگار ابی اب را با همه وجودش می دید.دوباره تصمیم پرواز گرفت.شعر سهراب را زمزمه میکرد.

                                                می روم بالا تا اوج،من پر از بال و پرم...

                                                    هر کجا هستم باشم اسمان مال من است...

هیچ نظری برای این مطلب وارد نشده است!
نام Name
ایمیل Email
سایت Website
پیغام Message
کد امنیتی : Security Code :
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.
541397